تبلیغات
من+تنهایی - حكایت دو بازرگان
تاریخ : جمعه هشتم دیماه سال 1391 | ساعت 08 و 47 دقیقه و 17 ثانیه | نویسنده : علیرضا


روزی دو بازرگان به حساب معامله هایشان می رسیدند. در پایان، یكی از آن دو به دیگری گفت: طبق حسابی كه كردیم من یك دینار به تو بدهكار هستم.


بازرگان دیگر گفت: اشتباه می كنی! تو یك و نیم دینار به من بدهكار هستی.

آن دو بر سر نیم دینار با هم اختلاف پیدا كردند و تا ظهر برای حل آن با هم حرف زدند اما باز هم اختلاف، سر جایش ماند.

سر انجام بازرگان اولی خسته شد و گفت : بسیار خوب! تو درست می گویی! یك روز وقت ما به خاطر نیم دینار به هدر رفت. سپس یك و نیم دینار به بازرگان دوم داد. بازرگان دوم پول را گرفت و به سمت خانه اش به راه افتاد.

شاگرد بازرگان اولی پشت سر بازرگان دوم دوید و خودش را به او رساند و گفت: آقا، انعام من چی شد؟

بازرگان ده دینار به شاگرد همكارش انعام داد. وقتی شاگرد برگشت بازرگان اولی به او گفت : مگر تو دیوانه ای پسر؟! كسی كه به خاطر نیم دینار ، یك روز وقت خودش و مرا به هدر داد، چگونه به تو انعام می دهد؟!

شاگرد ده دینار انعام بازرگان دومی را به اربابش نشان داد.

آن مرد خیلی تعجب كرد و در پی همكارش دوید و وقتی به او رسید با حیرت از او پرسید: آخر تو كه به خاطر نیم دینار این همه بحث و سر و صدا كردی، چگونه به شاگرد من چنین انعامی دادی؟!

بازرگان دومی پاسخ داد: تعجب نكن دوست من، اگر كسی در وقت معامله نیم دینار زیان كند در واقع به اندازه نیمی از عمرش زیان كرده است. چون شرط تجارت و بازرگانی حكم می كند كه هیچ مبلغی را نباید نادیده گرفت و همه چیز را باید به حساب آورد، اما اگر كسی در موقع بخشش و كمك به دیگران گرفتار بی انصافی و مال پرستی شود و از كمك كردن خود داری كند، نشان داده كه پست فطرت و خسیس است. پس من نه می خواهم به اندازه نیمی از عمرم زیان كنم و نه حاضرم پست فطرت و خسیس باشم!




طبقه بندی: داستان،
برچسب ها: حكایت دو بازرگان،