تبلیغات
من+تنهایی - کوتاه اما خاندنی و جالب!!
تاریخ : چهارشنبه دهم اسفندماه سال 1390 | ساعت 12 و 06 دقیقه و 04 ثانیه | نویسنده : علیرضا

سلام

چند داستانک و جمله کوتاه اما تاثیر گذار گذاشتم که امیدوارم خوشتون بیاد...

 

 

"دانشجویی به استادش گفت:
 استاد! اگر شما خدا را به من نشان بدهید عبادتش می کنم و تا وقتی خدا را نبینم او را عبادت نمی کنم.
 استاد به انتهای کلاس رفت و به آن دانشجو گفت: آیا مرا می بینی؟
 ... دانشجو پاسخ داد:
 نه استاد! وقتی پشت من به شما باشد مسلما شما را نمی بینم.
 استاد کنار او رفت و نگاهی به او کرد و گفت:
 تا وقتی به خدا پشت کرده باشی هرگز او را نخواهی دید!"

 

"بعضی آدمـــا ، مثـل ِ دیـــوارای تـازه رنــگ شـده هستن ! نــباید بــهشون نـــزدیک بـشی ! چه بــرسه کـه بخــوای بهشــون تکــیه کـــنی !!!"

 

"بعضی وقت ها دیرتر از اون چیزی که باید آدم های اطرافتو میشناسی . . .
 
 اونوقت از تاریخ انقضای رابطه هات میگذره و تو چه دیر یادت میوفته بگی " جلوتر نیا "
 
 شاملو نوشت : بودن یا نبودن ! بحث در این نیست ! وسوسه این است !"

 

"ما چقدر فقیر هستیم
 -----------------------------------
 روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به یک روستا برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند، چقدر فقیر هستند. آن دو، یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند.
 
 در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟
 ...
 پسر پاسخ داد: عالی بود پدر!
 پدر پرسید: آیا به زندگی آنها توجه کردی؟
 پسر پاسخ داد: بله پدر!
 و پدر پرسید: چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟
 
 پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت: فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا، ما در حیاطمان یک فواره داریم و آن ها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد. ما در حیاطمان فانوسهای تزیینی داریم و آن ها ستارگان را دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود، اما باغ آن ها بی انتهاست!
 
 با شنیدن حرف های پسر، زبان مرد بند آمده بود. پسر بچه اضافه کرد: متشکرم پدر، تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم!"