تبلیغات
من+تنهایی - داستان زیبای اسباب بازی
تاریخ : سه شنبه دهم آبانماه سال 1390 | ساعت 22 و 47 دقیقه و 38 ثانیه | نویسنده : علیرضا
http://www.faupload.com/upload/90/Aban/10-15/1c9cbbc92eab5d0df5dda967e7234c15-jpg.jpg

“آلبرت” کوچولو فقط شش سال داشت ، اما با همین سن کم هم می دانست که برای تحقق آرزوهایش باید دعا کند . یعنی این را پدر و مادرش به او گفته بودند :
” آلبرت مگه دوست نداری ما برات تفنگ بخریم ؟ مگه هر روز از مادرت نمی خوای که برات آب نبات و شکلات بخره ؟ خب پسرم ما که پول نداریم ! پس دعا کن که خدا به ما آنقدر پول بده که بتونیم برای تو هر چی دوست داری بخریم … “
این گونه بود که ” آلبرت ” هر روز صبح و شب موقع خواب دستهای کوچکش را به سوی آسمان دراز می کرد و می گفت :
” خدایا به پدر و مادر من پول زیاد بده تا هر چی من دوست دارم برام بخرند…”
و انگار راست گفته اند که خدا دعای بچه ها را زودتر مستجاب می کند ، یک ماه نشده بود که پدر “آلبرت” در کارخانه به سمت ” سرکارگر ” منصوب شد و حقوقش دو برابر شد .
مادرش “آنجلا” هم که برای کمک خرج زندگیشان با ماشین بافندگی پلیور می بافت ، یک مرتبه کارش گرفت .
هر دوی آنها به قولی که به پسرشان داده بودند عمل کردند و هر روز برایش اسباب بازی و شکلات می خریدند و…
اما ” آلبرت ” کوچولو یک ناراحتی بزرگ داشت . پدر و مادرش صبح تا شب با هم دعوا می کردند ، کاری که قبلا هرگز به یاد نداشت .
یک روز ” آلبرت دلیل آن را از پدربزرگش پرسید که پدربزرگ گفت : ” آدمها وقتی پولدار میشن … عشق رو فراموش می کنند …!”
یک ماه نشد که مشتریان ” آنجلا ” پلیورها را برگرداندند و بازار کساد شد . پدر هم به خاطر برگشتن سرکارگر قبلی ، به کار سابقش مشغول شد …
زن و شوهر مادام از هم سوال می کردند که چرا ؟ آنها خبر نداشتند که ” آلبرت ” کوچولو دیگر نه شکلات میخواست و نه اسباب بازی ، او حالا دعایش را عوض کرده بود !



طبقه بندی: داستان،
برچسب ها: داستان زیبای اسباب بازی،