تبلیغات
من+تنهایی - چند داستان+رحلت امام خمینی(ره)
تاریخ : جمعه سیزدهم خردادماه سال 1390 | ساعت 16 و 08 دقیقه و 53 ثانیه | نویسنده : علیرضا

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام، زیباترین واژه برای انتقال حرمت و احترام است، پس سلام!
امیدوارم همتون خوب باشید و سلامت

اول از همه وظیفه خودمو میدونم سالگرد ارتحال امام عزیزمون، امام خمینی رو تسلیت بگم...
شاید از تیپتون گله کنید یا از جنسیتتون راضی نباشید و یا از وضعیت مادیتون و... گله داشته باشید اما به یاد بیارید که شما "سالم" هستید و سلامتی بزرگترین نعمته که شاید ما حتی یه بار هم به خاطرش خدارو شکر نکردیم. اما با کوچکترین سرماخوردگی از زمین و زمان گله مند میشیم...

این داستانو بخونید...

از روی بد شانسی است یا خوش شانسی؟


در روزگاری کهن پیرمردی روستا زاده ای بود که یک پسر و یک اسب داشت .

در روزگاری کهن پیرمردی روستا زاده ای بود که یک پسر و یک اسب داشت .

روزی اسب پیرمرد فرار کرد و همه همسایگان برای دلداری به خانه اش آمدند و گفتند :
عجب شانس بدی آوردی که اسب فرار کرد !

روستا زاده پیر در جواب گفت :
از کجا می دانید که این از خوش شانسی من بوده یا بد شانسی ام ؟
و همسایه ها با تعجب گفتند ؟ خب معلومه که این از بد شانسی است !
هنوز یک هفته از این ماجرا نگذشته بود که اسب پیرمرد به همراه بیست اسب وحشی به خانه برگشت .
این بار همسایه ها برای تبریک نزد پیرمرد آمدند : عجب اقبال بلندی داشتی که اسبت همراه بیست اسب
دیگر به خانه برگشت .

پیرمرد بار دیگر گفت : از کجا میدانید که از خوش شانسی من بوده یا از بدشانسی ام ؟
فردای آنروز پسر پیرمرد حین سواری در میان اسبهای وحشی زمین خورد و پایش شکست .
همسایه ها بار دیگر آمدند :
عجب شانس بدی .
کشاورز پیر گفت : از کجا میدانید که از خوش شانسی من بوده یا از بدشانسی ام ؟
چند تا از همسایه ها با عصبانیت گفتند : خوب معلومه که از بد شانسی تو بوده پیرمرد کودن!
چند روز بعد نیروهای دولتی برای سربازگیری از راه رسیدن و تمام جوانان سالم را برای جنگ در

سرزمین دور دستی با خود بردند . پسر کشاورزپیر بخاطر پای شکسته اش از اعزام معاف شد .
همسایه ها برای تبریک به خانه پیرمرد آمدند :
(( عجب شانسی آوردی که پسرت معاف شد و کشاورز پیر گفت : (( از کجا میدانید که ....؟ ))

نتیجه :

همیشه زمان ثابت می کند که بسیاری از رویدادها را که بدبیاری و مسائل لاینحل زندگی خود
می پنداشته صلاح و خیرمان بوده و آ ن مسائل ، نعمات و فرصتهای بوده که زندگی به ما اهدا کرده است .


"عسی ان تکرهو شیئا و هو خیر لکم و عسی ان تحبو شیئا وهو شرلکم والله یعلم وانتم لا تعلمون...."

چه بسا چیزی را شما دوست ندارید و درحقیقت خیرشما در ان بوده وچه بسا چیزی را دوست دارید

و در واقع برای شما شر است خداوند داناست و شما نمیدانید.

__________________________________________

 

سه گانه های زندگی


سه چیز در زندگی پایدار نیست: رؤیاها، موفقیت ها، شانس

سه چیز در زندگی قابل برگشت نیست: زمان، گفتار، موقعیت
سه چیز در زندگی انسان را خراب می کند: الکل، غرور، عصبانیت
سه چیز انسانها را می سازد: کار سخت، صمیمیت، تعهد
سه چیز در زندگی بسیار ارزشمند است: عشق، اعتماد به نفس، دوستان
سه چیز در زندگی هرگز نباید از بین برود: آرامش، امید، صداقت
به سه چیز هرگز تکیه نکن: غرور، دروغ، عشق
خوشبختی زندگی ما بر سه اصل است: تجربه از دیروز، استفاده از امروز، امید به فردا
تباهی زندگی ما نیز بر سه اصل است: حسرت دیروز، اتلاف امروز، ترس از فردا

___________________________________________________

ببخشید که طولانیه این پستم ولی به نظرم ارزش خوندنشو داره...

بعضی ها"متاسفانه" از انجام کارهاشون فقط دنبال نتیجه میگردند و اون نتیجه هم باید حتما مادی باشه و به چشم بیاد!!!

این داستانو بخونید، شاید نظرتون عوض شد...

حرکت مستقل از نتیجه



در مسابقات المپیک سال 1968 در مکزیک، مسابقه دوی ماراتن یکی از شگفت انگیزترین مسابقات دو در جهان بود. پس از پایان مسابقه، اسامی و زمانهای به دست آمده نفرات برتر از بلندگوها اعلام شد .در طول مسابقه دوربینها بارها نفراتی را نشان داد که دویدند اما از ادامه مسابقه منصرف شدند. به تدریج مسابقه خاتمه یافت.به نظر می رسید، آخرین نفر هم از خط پایان رد شده است. داوران و مسؤولان برگزاری می روند تا علائم مربوط به مسابقه ماراتن و خط پایان را جمع آوری کنند جمعیت هم آرام آرام ورزشگاه را ترک می کنند. اما بلند گوی ورزشگاه به داوران اعلام می کند که خط پایان را ترک نکنند، گزارش رسیده که هنوز یک دونده دیگر باقی مانده. همه سر جای خود برمی گردند و انتظار رسیدن نفر آخر را می کشند. دوربینهای مستقر در طول جاده تصویر او را به ورزشگاه مخابره می کنند.
از روی شماره پیراهن او نام او را می یابند «جان استفن آکواری» است، دونده سیاه پوست اهل تانزانیا، که ظاهراً برایش مشکلی پیش آمده، لنگ می زد و پایش بانداژ شده بود. 20 کیلومتر تا خط پایان فاصله داشت و احتمال اینکه از ادامه مسیر منصرف شود زیاد بود. نفس نفس می زد احساس درد در چهره اش نمایان بود، لنگ لنگان و آرام می آمد، ولی دست بردار نبود. چند لحظه مکث کرد و دوباره راه افتاد. چند نفر دور او را می گیرند تا از ادامه مسابقه منصرفش کنند، ولی او با دست آنان را کنار می زند و به راه خود ادامه می دهد.
خبرنگاران بخش های مختلف وارد ورزشگاه شده اند و جمعیت هم به جای اینکه کم شود، زیادتر می شود! خورشید در مکزیکوسیتی غروب می کند و هوا رو به تاریکی می رود.
پس از گذشت مدتی طولانی، آخرین شرکت کننده دوی ماراتن به ورزشگاه نزدیک می شود، با ورود او جمعیت از جا برمی خیزد و شروع به کف زدن برای وی می کند. خبرنگاران در خط پایان تجمع کرده اند. او نزدیک و نزدیکتر میشود و از خط پایان میگذرد. او که دیگر توان ایستادن ندارد، می افتد.
جهانیان از او درس بزرگی آموختند و آن اصالت حرکت، مستقل از نتیجه بود. فردای مسابقه مشخص شد که جان ازهمان شروع مسابقه به زمین خورده و به شدت آسیب دیده است. او در پاسخ به پرسش خبرنگاری که پرسیده بود، چرا با آن وضع و در حالی که نفر آخر بودید از ادامه مسابقه منصرف نشدید؟
ابتدا فقط گفت: برای شما قابل درک نیست! و بعد در برابر اصرار خبرنگار ادامه داد: مردم کشورم مرا 5000 مایل تا مکزیکوسیتی نفرستاده اند که فقط مسابقه را شروع کنم، مرا فرستاده اند که آن را به پایان برسانم. داستان «جان استفن آکواری» از آن پس در میان تمام ورزشکاران سینه به سینه نقل شد، اما آیا کسی به یاد دارد که نفر اول برنده مدال طلای همان مسابقه چه کسی بود؟

___________________________________________________

و اما چند جمله درباره ی امام خمینی(ره)

(بخونید، هم کوتاهه، هم باعث میشه امامتونو بیشتر بشناسید)


امام عارف بزرگی است آنجا که شب های انتهایی بهمن ماه وقتی آیت الله طالقانی از امام می پرسد چرا به مردم دستور دادید حکومت نظامی را بشکنند ، آیا خونهای ریخته شده را بر گردن می گیرید ؟  ایشان با اطمینان نفس می فرمایند دستور از جای دیگری است . این اطمینان نفس که حاصل آیه ی شریفه قرآن است که اولیای خدا نه ترسی دارند و نه حزنی در پایین آمدن از پله کان هواپیمای 12 بهمن پاریس – تهران جلوه گر است آنجا که از ایشان پرسیدند پس از 13 سال دوری چه احساسی دارید و امام روح الله فرمودند : هیچ . کسی که همیشه در محضر خداست ، قیام و قعودش تفاوتی ندارد . استراحتش هم عبادت خداست.

زندگیش از هیجانات روزمره ما خالی است چرا که نظر به غیر از خدا نمیکند . همین است که در اوج آغاز جنگ و ترس و دلهره شروع جنگ با چندین ابر قدرت ، آرام بر صفحه ی تلویزیون صورتش نقش می بندد که با همان سر به زیری همیشگی که حاصل مرگ نفس است می گوید دزدی آمد و سنگی انداخت ، ما به حول و قوه الهی پیروزیم یا همه مان کشته میشویم که بهترین پیروزی هاست و یا صدام را شکست می دهیم . همین است که زمان پایان جنگ که برخی از به ظاهر عقلای نظام ادامه ی آن را به مصلحت نمی دانند امام می فرماید جام زهر را نوشیدم و در پیامی به مناسبت حج خونین جنگ را تا برداشتن ظلم از جهان باقی می داند . او دروازه های آسمان را پس از قطعنامه بسته دید و عقلا سازندگی دروازه های زمین را باز شده دیدند.


امام روح الله عارف سالک است آنجا که پس از عزل آقای منتظری ، می نویسد من با خدای خویش عهد کردم که رضای او را بر رضای خویش مقدم بدارم ما که از خود چیزی نداریم همه چیز اوست . همین روزهاست که میگوید انتظار فرج از نیمه خرداد کشم . همین روزهاست که گورباچف و قطب دوم جهان را به سخره می گیرد که باید شما را در موزه های تاریخ دید . کم کم همین روزهاست که میگوید تا آیت الله خامنه ای هست دل نگران انقلاب نباشید. همین روزهاست که آقا در مجلس میخواند کلامی را می خواند که کسی غیر از روح الله نمی تواند گفته باشد:

 و اینک با دلی آرام و قلبی مطمئن و روحی شاد و ضمیری امیدوار  به فضل خدا از خدمت خواهران و برادران مرخص و به سوی جایگاه ابدی سفر میکنم...

_______________________________________________

بازم ببخشید که طولانی شد.

از اونایی که خوندند تشکر میکنم و امیدوارم به دردشون خورده باشه.

از آهنگ ایندفه خیلی خوشم میاد اگه میشه صبر کنید تا لود شه و گوش بدید، خیلی باحاله.

این هم لینک برای دانلودش:

مازیار فلاحی – بانوی خیال

نظرسنجی هم عوض شده، اگه دوست داشتید حتماً نظر بدید.

اگه وقت کردید به وبلاگ های دیگم که بالای وبلاگ آدرسشونو گذاشتم یه سری بزنید.

خدارو یادتون نره، یا علی مدد.




طبقه بندی: مناسبت، داستان،

نمایش نظرات 1 تا 30