تبلیغات
من+تنهایی - سلامی دوباره%
تاریخ : پنجشنبه هجدهم فروردینماه سال 1390 | ساعت 10 و 32 دقیقه و 47 ثانیه | نویسنده : علیرضا

حکایت ؛ سرهای مردگان

روزی بهلول در قبرستان بغداد کله های مرده ها را تکان می داد، گاهی پر از خاک می کرد و سپس خالی می نمود. شخصی از او پرسید: بهلول! با این «سرهای مردگان» چه می کنی؟ گفت: می خواهم ثروتمندان را از فقیران و حاکمان را از زیردستان جدا کنم، اما می بینم همه یکسان هستند.

 

 

داستان ؛ ماهیتابه

دو مرد در کنار دریاچه ای مشغول ماهیگیری بودند . یکی از آنها ماهیگیر با تجربه و ماهری بود اما دیگری ماهیگیری نمی دانست.

هر بار که مرد با تجربه یک ماهی بزرگ می گرفت، آن را در ظرف یخی که در کنار دستش بود می انداخت تا ماهی ها تازه بمانند، اما دیگری به محض گرفتن یک ماهی بزرگ آن را به دریا پرتاب می کرد.

ماهیگیر با تجربه از اینکه می دید آن مرد چگونه ماهی را از دست می دهد، بسیار متعجب بود، بنابراین پس از مدتی از او پرسید:

چرا ماهی های به این بزرگی را به دریا پرت می کنی؟

مرد جواب داد: آخر تابه من کوچک است!

گاهی ما نیز همانند همان مرد، شانس های بزرگ، شغل های بزرگ، رویاهای بزرگ و فرصت های بزرگی را که خداوند به ما ارزانی می دارد، قبول نمی کنیم.

 

 

سخن بزرگان:

نبوغ یک درصدش الهام و نود و نه درصدش عرق ریختن و تلاش است (توماس ادیسون)

 

 

مرد بزرگ به خود سخت می گیرد، مرد کوچک به دیگران (کنفوسیوس)

 

 

آینده از آن کسانی است که به استقبالش می روند (نیچه)

 

 

گاهی باید بیاموزیم که چگونه ارزش های ناسازگار را باهم آشتی دهیم (برایان تریسی)

 

سلام

از اونایی که بهم سر می زدن ممنون

از این که بی خبر رفتم و باز برگشتم ازتون معضرت می خوام

سال جدید مبارک

نظرسنجی هم شرکت کنید لطفاً

یا علی.........

 

 




طبقه بندی: داستان،

نمایش نظرات 1 تا 30