تبلیغات
من+تنهایی - لـــیــاقــتـــ عــشــقــــ
تاریخ : پنجشنبه یازدهم آذرماه سال 1389 | ساعت 15 و 02 دقیقه و 55 ثانیه | نویسنده : علیرضا

شیوانا پیر معرفت یکی از شاگردانش را دید که زانوی غم بغل گرفته و گوشه ای غمگین نشسته است.  روزی شیوانا نزد او رفت و جویای حالش شد. شاگرد لب به سخن گشود و از بی وفایی یار صحبت کرد و اینکه دختر مورد علاقه اش به او جواب منفی داده و پیشنهاد ازدواج دیگری را پذیرفته است. شاگرد گفت که سالهای متمادی عشق دختر را در قلب خود حفظ کرده بود و بارفتن دختر به خانه مرد دیگر او احساس می کند باید برای همیشه با عشقش خداحافظی کند.
شیوانا با تبسم گفت:” اما عشق تو به دخترک چه ربطی به دخترک دارد!؟

” شاگرد با حیرت گفت:” ولی اگر او نبود این عشق و شور و هیجان هم در وجود من نبود!؟”

شیوانا با لبخند گفت:” چه کسی چنین گفته است. تو اهل دل و عشق ورزیدن هستی و این ربطی به دخترک ندارد. به همین دلیل آتش عشق هرکس دیگر هم جای دختر بود تو این آتش عشق را به سمت او می فرستادی!

بگذار دخترک برود؛ این عشق را به سوی دختر دیگری بفرست. مهم این است که شعله این عشق را در دلت خاموش نکنی . معشوق فرقی نمی کند چه کسی باشد! دخترک اگر رفت با رفتنش پیغام داد که لیاقت این آتش ارزشمند را ندارد. چه بهتر! بگذار او برود تا صاحب واقعی این شور و هیجان فرصت جلوه گری و ظهور پیدا کند! به همین سادگی!”

____________________________________

پیوندها:

1)      سلام.

2)      همه چی آرومه.

3)      www.good-group.mihanblog.com یه سر بزنید.

4)      نظر سنجی عوض شد.

5)      نتیجه نظرسنجی قبلی: 10 نفر شرکت کردند که 5 نفر گفتن "آره" و 5 نفر گفتن "نه"؛ لطفاً همکاری کنید. ممنون.

6)      هر هفته، جمعه ها آپ می کنم. لطفاً سر بزنید. شاید نتونم خبر کنم! لطفاً هر هفته سر بزنید.

____________________________

هیچ می دانی فرصتی که از آن بهره نمی گیری، آرزوی دیگران است؟! "جک لندن"

____________________________

در دل من چیزی است،

             مثل یک بیشه ی نور،

                           مثل یک خواب دم صبح،

       و چنان بی تابم که دلم می خواهد

    بدوم تا ته دشت

دورها آوایی است که مرا می خواند.

_____________________________________

خدارو یادتون نره . . .

یا علی

 




طبقه بندی: داستان،

نمایش نظرات 1 تا 30