تبلیغات
من+تنهایی - For YOU
تاریخ : پنجشنبه یکم مهرماه سال 1389 | ساعت 19 و 54 دقیقه و 50 ثانیه | نویسنده : علیرضا

In The Name Of ALLAH

سلام دوستای گلم

خوبید؟؟؟

راستش من زیاد حالم خوش نیست.البته من حساسیت دارم و با شروع فصل پاییز اینجوری می شم.

خوب دیگه بریم سراغ آپ امروز . . .

نظر سنجی عوض شد. لطفاً . . .

_____________________________________

صداقت:

روزی روزگاری دخترکی فقیر دل به پسر پادشاه شهر بسته بود آنقدر که روز و شب در رویای او بود.

دخترک آنقدر سر به عشق پسر پادشاه سپرده بود که هیچ مردی در چشمانش جلوه نمیکرد.

خانواده ی دخترک و دوستانش که از عشق او خبر داشتند به وی توصیه می کردند که دل از این عشق ناممکن برگیرد

و به خواستگارانی که مانند خودش فقیر بودند پاسخ دهد.اما او تنها لبخند میزد . او میدانست که همگان تصور میکردند او عاشق پول

و مقام پسر پادشاه شده ... اما خودش میدانست که تنها مهر پاک او را در سینه دارد.

روزگار گذشت تا خبری در شهر پیچید . پادشاه تصمیم گرفته بود دخترکی را از طبقه اشراف شهر برای پسرش انتخاب کند.

اما پسر از پدر خواست تا شرط ازدواجش را خودش تعیین کند. پادشاه قبول کرد.

و شاهزاده روزی تصمیم خود را اعلام کرد... وی گفت فلان روز تمام دختران دوشیزه ی شهر به میدان اصلی شهر بیایند تا من همسرم

را از میان آنان برگزینم . همه دختران خوب و بد زشت و زیبا و فقیر و دارا به میدان شتافتند و پسر پادشاه در انجا گفت من قصد دارم همسرم

را از میان دختران شهر خودم انتخاب کنم اما تنها یک شرط برای همسر من واجب است که من آن شرط را بازگو نمیکنم

تنها یک خواسته دارم ... من به تمامی دختران شهر تخم گلی را میدهم و آنان باید تخم گل را پرورش دهند.

 

و پس از مدتی گلی زیبا از آن رشد کند. هر دختری که سلیقه ی بیشتری را به خرج دهد و گلدان زیباتری را برای من بیاورد همسر آینده ی من خواهد بود. دختران با شور و شعف تخم گلها را گرفتند که در میان آنها دخترک دل سپرده نیز تخمی از دستان پسر پادشاه گرفت... دوستان دختر او را مسخره کردند که چرا فکر میکنی پسر پادشان میان این همه دختران با سلیقه ی شهر تو را انتخاب میکند...!

اما دخترک لبخندی زد و پاسخ داد پرورش گلی که او خواسته نیز برایم لذت آور است... روزها گذشت و کم کم زمان به روز موعود نزدیک میشد...

اما دخترک هر چی بیشتر به گلدان خود میرسید و به آن آب میداد و از آن مراقبت میکرد گلی از آن نمی رویید...

او روز به روز افسرده تر میشد . به گفته ی دوستانش پی میبرد . تا روز موعود .... که همه دختران شهر با گلدانهایی زیبا و خوشبو راهی قصر شدند یکی گلدانی از یاس های وحشی و دیگر نیز گلدانی از رز های سرخ در دست داشتن یکی شب بوهای معطر و دیگری لاله های قرمز.

اما دخترک عاشق با گلدانی خشک و خالی راهی شد. تنها به این امید که یک بار دیگر پسر پادشاه را ببیند.

 

شاهزاده که گلدانها را یکی یکی میگرفت چشمش به گلدان دخترک افتاد و او را صدا کرد ... سپس به نزد پدرش رفت و در گوش او چیزی گفت

و پادشاه لبخندی به لب اورد ... پسر پادشاه بانگ بر آورد که همسر آینده من این دخترک است که گلدان خالی به همراه آورده

همهمه ای راه افتاد همه حتی دخترک با تعجب به وی نگاه میکردند... که پسر پادشاه گفت:

مهمترین شرط من برای ازدواج صداقت همسرم بود ... در حالیکه تمام تخم گلهایی که به دختران دادم سنگ ریزه ای بیش نبود

و قرار نبود گلی از آن بروید ! و تنها کسی که به دروغ متوسل نشد این دخترک بود ...! پس وی هیچ گاه در زندگی به من دروغ نخواهد گفت . . .

___________________________________

سرهای مردگان:

روزی بهلول در قبرستان بغداد کله های مرده ها را تکان می داد، گاهی پر از خاک می کرد و سپس خالی می نمود. شخصی از او پرسید: بهلول! با این «سرهای مردگان» چه می کنی؟ گفت: می خواهم ثروتمندان را از فقیران و حاکمان را از زیردستان جدا کنم، اما می بینم همه یکسان هستند!!!

___________________________________

خوب دیگه بسه.

ببخشید سرتونو درد آوردم.

راستی بچه ها من سال دیگه کنکور دارم.

نمیتونم زیاد بیاو نت.

توروخدا منو ببخشید.

و این که آلبوم جدید احسان خواجه امیری هم اومد!

من خیلی از صداش خوشم میاد واسه همین یکی از آهنگای جدیدشو واسه این آپم گذاشتم که ایشالا شماهم خوشتون بیاد.

ادیسون میگه:

نبوغ یک درصدش الهام و نود و نه درصدش عرق ریختن و تلاش است.

و کنفوسیوس میگه:

مرد بزرگ به خود سخت می گیرد، مرد کوچک به دیگران.

مواظب خودتون باشید ها.

و خدارو یادتون نره.

دوستون دارم.


یا علی . . .




طبقه بندی: داستان،

نمایش نظرات 1 تا 30