تبلیغات
من+تنهایی - story
تاریخ : پنجشنبه بیست و پنجم شهریورماه سال 1389 | ساعت 23 و 32 دقیقه و 19 ثانیه | نویسنده : علیرضا

In The Name Of God

آن که شنید و آن که نشنید


            مردی متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوایی اش کم شده است...
به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولی نمی دانست این موضوع را چگونه با او درمیان بگذارد. به این خاطر نزد دکتر خانوادگی شان رفت و مشکل را با او درمیان گذاشت.
دکتر گفت: برای اینکه بتوانی دقیقتر به من بگویی که میزان ناشنوایی همسرت چقدر است، آزمایش ساده ای وجود دارد. این کار را انجام بده و جوابش را به من بگو...
«ابتدا در فاصله 4 متری او بایست و با صدای معمولی ، مطلبی را به او بگو. اگر نشنید، همین کار را در فاصله 3 متری تکرار کن. بعد در 2 متری و به همین ترتیب تا بالاخره جواب بدهد.»
          آن شب همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه شام بود و خود او در اتاق پذیرایی نشسته بود. مرد به خودش گفت: الان فاصله ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم.
سپس با صدای معمولی از همسرش پرسید:
«عزیزم ، شام چی داریم؟» جوابی نشنید بعد بلند شد و یک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسید و باز هم جوابی نشنید. بازهم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسید. سوالش را تکرار کرد و بازهم جوابی نشنید. این بار جلوتر رفت و درست از پشت همسرش گفت: «عزیزم شام چی داریم؟» و همسرش گفت:
«مگه کری؟!» برای چهارمین بار میگم: «خوراک مرغ»!

            حقیقت به همین سادگی و صراحت است.
                         مشکل، ممکن است آن طور که ما همیشه فکر میکنیم در دیگران نباشد؛ شاید در خودمان باشد...

____________________________________________________________

جعبه کفش
          زن و شوهری در طول 60 سال زندگی مشترک، همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند. در طول این سالیان طولانی آنها راجع به همه چیز با هم صحبت می کردند و هیچ چیز را از هم پنهان نمی کردند. تنها چیزی که مانند راز مانده بود، جعبه کفش بالای کمد بود که پیرزن از شوهرش خواسته بود هیچگاه راجع به آن سوال نکند و تا دم مرگ داخل آن را نبیند. روزی حال پیرزن بد شد و مشخص شد که نفس های آخر عمرش است. پیرمرد از او اجازه گرفت و در جعبه کفش را گشود. از چیزی که در داخل آن دید شگفت زده شد! دو عروسک و شصت هزار دلار پول نقد! با تعجب راجع به عروسک ها و پول ها از همسرش پرسید. پیرزن لبخندی زد و گفت: 60 سال پیش وقتی با تو ازدواج می کردم، مادرم نصیحتم کرد و گفت: خویشتندار باش و هرگاه شوهرت تو را عصبانی کرد چیزی نگو و فقط یک عروسک درست کن! پیرمرد لبخندی زد و گفت: خوشحالم که در طول این 60 سال زندگی مشترک تو فقط دو عروسک درست کرده ای! پیرزن خنده تلخی کرد و گفت: هیچ می دانی این پول ها از کجا آمده است؟ پیرمرد کنجکاوانه جواب داد: نه نمی دانم. از کجا؟ پیرزن نگاهش را به چشمان پیرمرد دوخت و گفت: از فروش عروسک هایی که طی این مدت درست کرده ام!!!

__________________________________________________________

سلام.

خوبید؟ من که خوبم و ایشالا همتون خوب خوب خوب باشید.

دوتا داستان بالا چطور بودن؟ کدومشون بهتر بود؟

حالا یه چیزی میگم یه کم بخندیم . . .

تا حالا به رابطه دو چشم خود با یکدیگر فکر کرده ای؟
               هیچگاه یکدیگر را نمی بینند.
                   با هم پلک می زنند.
                        با هم حرکت می کنند.
با هم می بینند.
               با هم می خوابند.
                    با هم شراکت و ارتباط عمیق حسی دارند.
          ولی وقتی یک زن را می بینند، یکی چشمک می زند و دیگری نمی زند!
                       نتیجه می گیریم که زن توانایی قطع هر ارتباطی را دارد!!

خوب دیگه بسه. تازه طولانی هم شد. ببخشید.

راستی همش میگید شاد آپ کنم، رفتم یه وبلاگ دیگه هم زدم.

آدرسشو می دم هرکی خواست یه سری بزنه.

www.man_sargarmi.mihanblog.com




طبقه بندی: داستان،

نمایش نظرات 1 تا 30