تبلیغات
من+تنهایی - ازتون ممنونم
تاریخ : چهارشنبه هفدهم شهریورماه سال 1389 | ساعت 00 و 04 دقیقه و 25 ثانیه | نویسنده : علیرضا

به نام خدا . . .

ســــــــــــلـــــــــــــــــامـــــــــــــــ

خوبید؟

خدارو شکر من که خوبم و امیدوارم شما هم خوب باشید.

خوب دیگه به آخر رمضان رسیدیم و واقعاً حیف که داره تموم می شه.

اما خوبیش اینه که 11 ماه دیگه دوباره بر می گرده.

اول از همه از تمام دوستای خوبم که واقعاً گل کاشتن تشکر می کنم.

اگه بخوام نام ببرم شاید اسم کسی رو جا بندازم و بد بشه. اما تمام کسانی که جزء لینک های من هستن دوستای واقعی من و همراهای همیشگی منم هستن.

فرقی نداره لینک کسی اول باشه یا آخر پس کسی بابت این موضوع ناراحت نشه لطفاً.

حرف زیاد دارم امیدوارم بتونید تحمل کنید.

از تمام کسایی که ازم خواستن که بمونم تشکر می کنم.

و به احترام اونا نمی رم.

خب دیگه براتون یه داستان گذاشتم که امیدوارم خوشتون بیاد.

راستی کسانی که دوست ندارن داستان رو بخونن لطفاً آخر پست رو بخونن حتماً. . .

_______________________________________________

نـــــســــــــــیـــــــــمـــــــ نـــــفـــــــــســــــــ خـــــــــداســـــــــتــــــــــ ــــ ــــــ ـــــــ

بارش، زیادی سنگین بود و سر بالایی، زیادی سخت . . .

دانه ی گندم روی شانه های نازکش سنگینی می کرد.

نفس نفس می زد؛ اما کسی صدای نفس هایش را نمی شنید، کسی او را نمی دید.

دانه از روی شانه های کوچکش سر خورد و افتاد. نسیم دانه ی گندم را فوت کرد. مورچه می دانست که نسیم، نفس خداست.

مورچه دوباره دانه را بر دوش گذاشت و به نسیم  گفت: "گاهی یادم می رود که هستی، کاشکی بیشتر می وزیدی."

نسیم گفت: "همیشه می وزم. نکند دیگر گمم کرده ای؟!"

مورچه گفت: "این منم که گم می شوم. بس که کوچکم. نقطه ای که بود و نبودش را کسی نمی فهمد."

نسیم گفت: "اما نقطه، سرآغاز هر خطی است"

مورچه زیر دانه ی گندمش گم شد و گفت: "من سرآغاز هیچم. ریز و ندیدنی. من به هیچ چشمی نخواهم آمد . . ."

نسیم گفت: "چشمی که سزاوار دیدن است، می بیند. چشم های من همیشه بیناست."

مورچه این را می دانست اما شوق گفت و گو داشت، شوق ادامه ی گفت و گو.

پس دوباره گفت: "زمینت بزرگ است و من ناچیزترینم، نبودنم را غمی نیست."

نسیم گفت: "اما تو اگر نباشی پس چه کسی دانه ی گندم را بر دوش بکشد و راه ورود نسیم را در دل خاک باز کند؟ تو هستی و سهمی از بودن برای تو است. در نبودنت کار این کارخانه ناتمام است."

مورچه خندید و دانه ی گندم دوباره از دوشش افتاد. نسیم دانه را به سمتش هل داد.

هیچ کس نمی دانست که در گوشه ای از خاک، مورچه ای با خدا گرم گفت و گوست . . .

______________________________________________

1)      من لینکای اونایی که برای چند پست قبلیم خبرشون کردم و نیومدن رو حذف کردم. ولی شاید یکی باشه که اومده و من به اشتباه حذفش کردم. از همتون خواهش می کنم یه نگاهی به لینکا بندازید و اگه آدرستون نبود حتماً به من بگید. در ضمن یه کسی بدون آدرس و اسم نظر می ذاره که ازتون خواهش می کنم بدون اسم و آدرس نظر نذارید. ممنون.

2)      در بالای وبلاگ قسمتی اضافه کردم که به نام "خبرنامه" که از همتون خواهش می کنم در اون عضو بشید. در قسمت اول باید نامتون رو وارد کنید که لطف کنید همراه با اسمتون، آدرس وبلاگتون رو هم وارد کنید. مثلاً: "علیرضا(man-tanhaei.mihanblog.com)" و در قسمت دوم هم آدرس ایمیل خودتون رد بدون "www" وارد کنید. من از این به بعد برای آپم به ایمیلتون میل میزنم پس حتماً ایمیلتون رو چک کنید و مخصوصاً قسمت "SPAM" رو. و کسانی هم که آدرس ایمیل ندارن حتماً توی قسمت نظرات به من بگن. و یه چیز دیگه این که ایمیلتون محفوظ می مونه.

3)      خیلی ها ازمن خواستند پروفایلم رو بذارم. ولی باید بگم که میهن بلاگ جایی به عنوان پروفایل نداره. اما من تونستم یه پروفایل درست کنم که اگه خواستید در مورد من بدونید توی قسمت صفحات جانبی هستش و یا از لینک زیر استفاده کنید:

http://man-tanhaei.mihanblog.com/extrapage/profile/

4)      از این به بعد همراه با هر آپ جدید، یه نظر سنجی جدید هم می ذارم که ازتون خواهش می کنم توی اون شرکت کنید. نظر سنجی در حاشیه ی وبلاگ هست. البته بگم که نتیجه ی هر نظرسنجی در آپ بعدی اعلام می شه.

5)      در آخر هم از همتون تشکر می کنم که باز هم منو تحمل کردین. راستی خوشحال می شم نظرتون رو در رابطه با قالب و آهنگم بدونم.

 

حتماً برام دعا کنید ها.

خدارو یادتون نره.

ــــــیـــــــــــا عــــــــــــــلــــــــــــــیــــــــــــ




طبقه بندی: داستان، دل نوشته های من،

نمایش نظرات 1 تا 30