تبلیغات
من+تنهایی - ولادته دیگه!
تاریخ : پنجشنبه بیست و چهارم تیرماه سال 1389 | ساعت 23 و 00 دقیقه و 50 ثانیه | نویسنده : علیرضا

سلام دوستای گلم

امیدوارم حال همتون خوب خوب باشه

اول از همه تولد عزیزای دلمو بهتون تبریک می گم.

نمی شناسید؟ عزیزای دلم دیگه؟!

ای بابا باشه خودم می گم، امام حسین، حضرت ابوالفضل و امام سجاد، تولدتون مبارک.

بازم تشکر می کنم از همه اونایی که تنهام نذاشتن.

حکایت پایین رو بخونید، من که کلی باهاش حال کردم، امیدوارم به دل شما هم بشینه. . .

__________________________

آرامش سنگ یا برگ؟!

مرد جوان کنار نهر آب نشسته بود و غمگین و افسرده به سطح آب زل زده بود. شیوانا از آنجا می گذشت. او را دید و متوجه حالت پریشانش شد و کنارش نشست.

مرد جوان وقتی شیوانا را دید، بی اختیار گفت: "عجیب آشفته ام و همه چیز زندگی ام به هم ریخته است. به شدت نیازمند آرامش هستم و نمی دانم این آرامش را کجا پیدا کنم؟"

شیوانا برگی از روی زمین برداشت و آن را داخل نهر آب انداخت و گفت: "به این برگ نگاه کن، وقتی داخل آب می افتد خود را به جریان آن می سپارد و با آن می رود.

سپس شیوانا سنگ بزرگی را از کنار جوی آب برداشت و داخل نهر انداخت. سنگ به خاطر سنگینی اش داخل نهر فرو رفت و در عمق آن کنار بقیه سنگ ها قرار گرفت.

شیوانا گفت: "این سنگ را هم که دیدی. به خاطر سنگینی اش توانست بر نیروی جریان آب غلبه کند و در عمق نهر قرار گیرد.

حال تو به من بگو آیا آرامش سنگ را می خواهی یا آرامش برگ را؟"

مرد جوان مات و متحیر به شیوانا نگاه کرد و گفت: "اما برگ که آرام نیست. او با هر افت و خیز آب نهر بالا و پایین می رود و الآن معلوم نیست کجاست!؟ لا اقل سنگ می داند کجا ایستاده و با وجودی که در بالا و اطرافش آب جریان دارد اما محکم ایستاده و تکان نمی خورد. من آرامش سنگ را ترجیح می دهم."

شیوانا لبخندی زد و گفت: "پس چرا از جریان های مخالف و ناملایمات جاری زندگی ات می نالی؟ اگر آرامش سنگ را برگزیده ای پس تاب ناملایمات را هم داشته باش و محکم هر جایی که هستی آرام و قرار خود را از دست نده."

شیوانا این را گفت و بلند شد تا برود. مرد جوان که آرام شده بود، نفس عمیقی کشید و از جا برخاست و مسافتی با شیوانا همراه شد. چند دقیقه که گذشت موقع خداحافظی مرد جوان از شیوانا پرسید: "شما اگر جای من بودید آرامش سنگ را انتخاب می کردید یا آرامش برگ را؟"

شیوانا لبخندی زد و گفت: "من در تمام زندگی ام خودم را با اطمینان به خالق رودخانه هستی، به جریان زندگی سپرده ام و چون می دانم در آغوش رودخانه ای هستم که همه ذرات آن نشان از حضور یار دارد از افت و خیزهایش هرگز دل آشوب نمی شوم. من آرامش برگ را می پسندم چون اصلاً دلم نمی آید حتی یک لحظه فرصت هم نفسی و حرکت همراه جریان حیات را از دست بدهم. در دل افت و خیزهای هیجان آور زندگی است که آن آرامش عمیق و ناگفتنی به دست می آید.

اما این تو هستی که نهایتاٌ باید انتخاب کنی که آرامش دایماً در حال افت و خیز اما هم زمان جاری بودن برگ را بپذیری یا آرامش و وقار و سکون سنگ را.

در هر دو حالت داخل آب هستی."

حالا می خوام بدونم شما کدومو انتخاب می کنید؟ آرامش سنگ رو یا آرامش برگ رو؟

منتظر نظرای مهربونتونم . . .

____________________________________

درک ارزش زمان . . .

_برای درک ارزش یک سال، از دانش آموزی بپرسید که در امتحانش رد شده است.

_برای درک ارزش یک ماه، از مادری بپرسید که نوزادی نارس به دنیا آورده است.

_برای درک ارزش یک روز، از زحمت کشی بپرسید که دستمزد روزانه می گیرد و شش کودک برای سیر کردن دارد.

_برای درک ارزش یک ساعت، از دوستانی بپرسید که منتظر دیدار یکدیگرند.

_برای درک ارزش یک دقیقه، از مسافری بپرسید که قطارش را از دست داده است.

_برای درک ارزش یک ثانیه، از کسی بپرسید که از حادثه ای جان سالم به در برده است.

_برای درک ارزش یک صدم ثانیه، از دونده ای بپرسید که در بازی های المپیک مدال نقره برده است.

_____________________________

1)امیدوارم وقتتون رو الکی نگرفته باشم و تونسته باشم به اطلاعاتتون اضافه کرده باشم، حالا اضافه که نه، لااقل کم نکرده باشم.

2)فردا امتحان دارم، امتحان گام اول، من هیچی نخوندم، توروخدا واسم دعا کنید.

3)توی این آپ زندگی ناممو نذاشتم که خوش بگذره، ایشالا دفه بعد.

4)نظرتون در مورد آهنگ یادتون نره ها.

همتون رو به خدای بزرگ می سپورم.

مراقب خودتون باشید ها.

خداحافظ . . .




طبقه بندی: مناسبت، داستان،

نمایش نظرات 1 تا 30