تبلیغات
من+تنهایی - بدون عنوان باشه بهتره!
تاریخ : سه شنبه بیست و دوم تیرماه سال 1389 | ساعت 00 و 07 دقیقه و 10 ثانیه | نویسنده : علیرضا
 

سلام

سلامی گرم به شما دوستای گلم، توی این روزای واقعاً گرم وداغ تابستون.

من باز با یه سری مطالب اومدم سراغطون که شاید به درد خیلیاتون بخوره شایدم به هیچ دردی نخوره!

____________________

____________________________________________________

____________________

یک خاطره . . .

حداقل روزی دو بار وقتی از کنار باغ سیب کنار خونمون رد می شم، یه لبخند معنی دار روی لبام می شینه که واسه من لااقل طعم شیرینی داره. چیزی که با دیدن اون باغ که حالا سرسبز و پر از میوه شده، یادم می آد، مفهوم امیده، یه امید قشنگ. اونقدر قشنگ که دلم نمی یاد با شما سهیم نشم. این روزا باغ سیب پر از سیبای زردو قرمزه و منظرش بی نظیره.

اوایل بهار، که باغ پر از شکوفه شده بود و واقعاً منظره ی چشم نوازی رو درست کرده بود، در حین عبور از کنار باغ سیب، دوباره چشمامو خیره کرده بود. چشمم به یه خانم مسن افتاد که همه ی موهای مرتب و شونه شدش یک دست سفید بود. شاید بی اغراق هشتاد سال رو داشت. یه پیراهن ساده سفید گلدار تنش بود و روی یک صندلی رو به روی دوربین با یه لبخند ملیح منتظر بود تا همراهش زیر درخت پر شکوفه ی سیب ازش عکس بگیره. این منظره برای من خیلی شیرین و معنی دار بود.

این عمق امید اون خانومو به زنده موندن و شاد بودن و یا دل خوش زندگی کردن، به لذت عمیق بردن از دیدن یه منظره ساده که شاید خیلی از آدمای جوون دیگه به سادگی و بی توجه از کنارش رد می شن، بهم نشون داد و واقعاً منو تکون داد. با خودم فکر کردم، یعنی وقتی منم به سن و سال اون خانوم برسم، این قدر سرزنده و امیدوارم؟ و به این فکر کردم که چقدر زندگی می تونه ساده باشه و چقدر گاهی ما پیچیده اش می کنیم. چقدر سادگی می تونه جذاب باشه و چه کودکانه است اگر به دنبال رویاهای دوردست، از ارزش زیبایی های نزدیک غافل بشیم. دیدن منظره ی اون روز تو اون باغ شاید واسه خیلی از رهگذرهای دیگه یه چیز عادی بوده باشه، اما واسه من خاطره و پیامی شد که هر روز با عبور از همون مسیر، یادم بیاد امید، یکی از برترین نعمت های زندگی آدماست که می تونه رنگ و روی زندگی رو طوری عوض کنه که هر لحظه ی زندگی، با شکوه تر از لحظه ی قبل باشه. و دوباره یادم آورد گاهی اوقات یک منظره، گاهی فقط یک جمله، گاهی حتی یک رایحه می تونه حال و هوای آدمارو خیلی موثر و عمیق عوض کنه، بدون خرج کردن حتی یک ریال، بدون تدارک دیدن واسه تشریفات دست و پا گیر. عوض کردن حال و هوای آدما کار سختی نیست. فقط کافیه یه کم متفاوت تر از راه های معمول فکر و عمل کنیم، همه چیز رو ساده بگیریم و از شاد شدن حتی با چیزای کوچیک غافل نشیم.

یاد حرفای امروز یکی از دوستام افتادم که در توصیف یکی از بستگان مسنش با خنده گفت: این آقا با وجودی که نود سالشه و سرطان داره، با یه کلیه زندگی می کنه و نصف روده هاشم برداشتن، ولی این قدر خوش تیپ و خوش پوش و امیدوار و سرزنده است که انگار اصلاً به هیچ عنوان خیال نداره بمیره.

با خودم فکر می کنم، یعنی شیوه ی زندگی کردن فردی که درگیر چند سرطانه با این شرایط، باید چطور باشه؟ که دوستم با خنده و از روی شوخی می گه خیال نداره اصلاً بمیره! بهم می گه باید ببینیش، اونقدر شاد و پر انرژیه که حتی محاله باور کنی تو عمرش یه بار سرما خورده. این یعنی متفاوت دیدن اوضاع. با خودم می گم پس غیر ممکن نیست. فقط باید دیدمونو عوض کنیم، متفاوت فکر کنیم، متفاوت برداشت کنیم و متفاوت رفتار کنیم، تا زندگی بسیار متفاوت تر و ارزشمند تری داشته باشیم. و خوشبختانه این طور زندگی کردن، در حیطه ی اختیار خودمونه، نه وابسته به شرایط، نه حتی وابسته به اطرافیان. غیر ممکن نیست، می شه چیزهایی که دوست نداریم رو ندیده بگیریم و به چیزهایی که بیشتر دوست داریم بهای بیشتری بدیم و ازشون لذت ببریم. انتخاب با خود ماست. فقط کمی اقتدار و تسلط بر خود لازم است. پس زمینه ی دوربین زندگی، دایم در حال تغییره، حتی در بدترین منظره های پشت صحنه، چیزهایی هرچند کوچیک برای دلخوشی هست. بیا جلو این دوربین همیشه لبخند بزنیم و دلخوشی هارو نزدیک تر ببینیم.

دوستای گلم، من به خیلی از وبا سر زدم و درد و دلای خیلیارو خوندم، من و تو از داشتن    می نالیم نه از نداشتن. داریم از بد می نالیم نمی دونیم که بدتری هم وجود داره.

بیاید و از این لحظه تصمیم بگیریم توی زندگیمون یه تغییر اساسی ایجاد کنیم و به جنبه های مثبت زندگی نگاه کنیم. به داشته هامون. اونایی که نداریم یا به هر دلیلی از دست دادیم آیا با غصه خوردن و گوشه نشینی و این که زندگیمونو خراب کنیم، دوباره به دستشون می آریم؟ بیاید قدر داشته هامونو بدونیم و برای داشتن بیشتر تلاش کنیم.

____________________

____________________________________________________

____________________

طبق معمول، یه حکایت کوچیک براتون گذاشتم که امیدوارم خوشتون بیاد:

من استادترم:

شیوانا در حیاط مدرسه نشسته بود می خواست درس را شروع کند. ناگهان مرد غرِبه ای همراه چند نفر وارد مدرسه شد و مستقیم به سمت شیوانا رفت و با صدای بلند و لحن توهین آمیزی گفت: "من معلم مدرسه ای در دهکده ای دور دست هستم. این راه را با شاگردانم طی کرده ام تا به همه نشان دهم که از شیوانا استادترم! برای همین سوالی می پرسم و شما باید با استدلال جواب مرا بدهید. می خواهم جلوی همه نشان دهم که از شما بهترم!"

شیوانا لبخندی زد و هیچ نگفت.

مرد غریبه با خشم عصایش را جلو شیوانا گذاشت و با غرور و تکبّر گفت: "حال وقت اثبات توانایی در بحث و استدلال است. با هر اصل منطقی و فلسفی که بلدید برای من ثابت کنید که این عصا وجود ندارد!؟"

شیوانا با لبخند به مرد غریبه چشم دوخت و گفت: "کدام عصا!؟ مقابل من چیزی وجود ندارد که نبودنش را ثابت کنم!؟"

مرد غریبه مات و مبهوت به شیوانا و عصا خیره شد. سپس بی آنکه کلمه ای بگوید عصا را برداشت و از مدرسه بیرون رفت.

او نیم ساعت با خود فکر کرد و سپس دوباره با همراهانش به مدرسه برگشت و مقابل شیوانا روی زمین نشست و با غرور گفت: "فکر کردید می توانید مرا شکست دهید؟ حال نوبت من است که شما را به بازی بگیرم. من هیچ عصایی بین خود و شما نمی بینم. حال نوبت شماست که ثابت کنید این عصا هست و وجود دارد؟"

شیوانا دوباره لبخندی زد و این بار عصا را از روی زمین برداشت و محکم به شانه ی مرد غریبه کوبید. مرد غریبه از جا پرید و با فاصله از شیوانا ایستاد و با خشم پرسید: "چه می کنید؟"

شیوانا گفت: "مگر چیزی که وجود ندارد ترس و درد دارد؟ همان جا بایست تا باز هم آن را روی تو بکوبم ببینم وجود دارد یا نه؟!"

مرد غریبه عصایی را که منکرش شده بود در مدرسه رها کرد و از آنجا گریخت و رفت.

شیوانا نزد شاگردان برگشت و گفت: "اگر در زندگی با کسی برخورد کردید که زبان حساب سرش نمی شد، تنها راه مقابله با او تایید کلام خودش و استفاده از آن علیه خودش است.

این عصا درس امروز است."

____________________

____________________________________________________

____________________

ممنون از همتون که بازم من و نوشته هامو تحمل کردین، این آهنگی که این دفه گذاشتم، همدم تنهاییای منه و من خیلی دوستش دارم، شما هم بی پرده نظرتونو بگید ممنون می شم.

____________________

____________________________________________________

____________________


خدا یار و یاور همتون باشه.

تا مطلب بعدی خداحافظ.




طبقه بندی: زندگی نامه، داستان،

نمایش نظرات 1 تا 30