تبلیغات
من+تنهایی - خدا . . .
تاریخ : یکشنبه سیزدهم تیرماه سال 1389 | ساعت 15 و 04 دقیقه و 49 ثانیه | نویسنده : علیرضا

چقدر باهات حرف دارم و چقدر خرابم       کاش لآ اقل بودی میدادی یه خط جوابم

تو که می گفتی تا ته خط باهام هستی     چرا رفتی با درد دست و پاهامو بستی؟

سلام خدا!

خدا ازت گله دارم. ازین دنیا و آدماش شاکیم خدا.

ازین زمونه. زمونه ای که منو از عشقم جدا کرد . . .

اگه فاصله افتاده ، اگه من با خودم سردم

تو كاری با دلم كردی كه فكرشم نمی كردم

چه آسون دل بریدی از دلی كه پای تو گیره

كه از این بدترم باشی واسه تو نفسش میره

نمی ترسم اگه گاهی دعاهامون بی اثر میشه

همیشه لحظه آخر خدا نزدیك تر میشه

 

اصلاً تو منو می بینی خدا؟ حرفامو میشنوی؟ دردو دلامو میفهمی؟

 

تو رو دست خودش دادم كه از حالم خبر داره

كه حتی از تو چشماش و یه لحظه برنمی داره

تو امید منی اما داری از دست من میری

با دستای خودت داری همه هستی مو  می گیری

دعا کردم تو رو بازم با چشمی که نخوابیده

مگه میذاره دل تنگی مگه گریه امون میده

 

اما مگه میشه؟ مگه میشه تو منو آفریده باشیو فراموشم کرده باشی؟

نه نه نمیشه. امکان نداره.

ولی . . . پس چرا من انقدر تنهام؟؟؟!!!

مریض ام کرده تنهایی ببین حالم پریشونه

من اون قدر اشک میریزم که برگردی به این خونه

حسابش رفته از دستم شبایی رو که بیدارم

شاید از گریه خوابم برد درا رو باز میذارم

 

اما من هنوز امیدم به توئه خدا. به تو . . .

پس بیا دستامو بگیر و . . .

منو ببر به آسمون        خسته شدم ازین زمون



نمایش نظرات 1 تا 30